Posted by
Ali
Friday, July 29, 2011
زخم ظریف عقربه در من بود وقتی که دایره کامل شد معماری بیابان همراه با روایت عقربه تکرار شد من با خیال و عقربه مخلوط بودم و عقربه بر روی یک بیابان بیابان دیگری می ساخت
Posted by
Ali
Monday, July 18, 2011
بعضی چیزا فقط باید توی دل بمونه ، نه میشه گفت نه میشه نوشت ، مثل مایع ناپایداری میمونه که تا درشو وا میکنی میپره و فقط باید از تو شیشه دیدش ، عقاید آدم باید برای خودش بمونه با کسی نمیشه گفت ،مامان از تومکه زنگ میزنه میگه کلی واسه ایمانت دعا کردم ، دیگه مثل قدیم نیستم که مثل این احمقا بشینم بحث بکنم که چی بده چی خوب ، خیلی سریع اشکم میاد ،
Posted by
Ali
Thursday, May 5, 2011
کاری ندارم که بن لادن مرده یا زندست ولی واقعا کاراایی که اوباما داره میکنه حماقت محضه یا من ادم احمقیم و نمیفهمم ، تروریستا که براشون مرده زنده فرق نمیکنه باز یه جای دیگرو میترکونن خودشونو تو آمریکا و باخودشون صدها نفر بیگناهو میکشن باز یه 9/11 دیگه
Posted by
Ali
Thursday, April 28, 2011
من: بابا چرا تو این آبگوشتت "اصلا" نمک نریختی
بابا:ترسیدم شور بشه ، خودت نمک بریز
Posted by
Ali

بالاخره تونستم برم و سری به خونه ی مامانی بزنم ، ولی الان یه زمینه از همون اول تو خرابی بود بعد از فوتش همین باقی مونده ازش ، هر بار که میبینم به خودم میگم ، چه خاطرات کلنگی ای داریم ما، همش دفن شد...
.
Posted by
Ali
Thursday, April 7, 2011
احساس میکنم بین دوتا احساس گم شدم یکی احساسی که موقعی که بیرون هستم یا تو دانشگاه یا با دوستام با فامیل و... که احساس کاملا سردیه شاید خیلی خوش بگذره بعضی وقتا خیلی هم بخندم اما وقتی میام خونه فرق میکنه کلی دیپرس میشم یک دفعگی نمیدونم از چی واقعا نمیدونم دلیلش چیه !!!! یعنی اعصابم خورد میشه از این تناقضی که پیش میاد یعنی اینکه یا اونطوری باشم که همه میشناسنم یا اینطوری که با خودم هستم ، واقعا احساس گندیه ، الان اونطوریم ، نمیدونم ولی حقیقتیه که باید به خودم میگفتم .
Posted by
Ali
Tuesday, March 29, 2011
دوباره اومدم اینجا بعد چن وقت که یکم چیز میز بنویسم اما الان ده دقیقست دارم فکر میکنم اما نمیتونم چیزی بنویسم ساعت ده و چهل دقیقه ی شبه ، در حالی که دستامو گره کرده بودم داشتم فکر میکردم ، اما نمیتونم چیزی بنویسم نه اینکه حرفی واسه گفتن نداشته باشم ها ، کلی چیز دارم واسه گفتن کلی سواله تو ذهنم اما نمیتونم سر جمعشون کنم بیخیال ، برم حاضر شم که 11 باید برم با ممد دور پارک بدوم ، همین