XX/XX/XX

کاری ندارم که بن لادن مرده یا زندست ولی واقعا کاراایی که اوباما داره میکنه حماقت محضه یا من ادم احمقیم و نمیفهمم ، تروریستا که براشون مرده زنده فرق نمیکنه باز یه جای دیگرو میترکونن خودشونو تو آمریکا و باخودشون صدها نفر بیگناهو میکشن باز یه 9/11 دیگه

ریسک ناپذیر

من: بابا چرا تو این آبگوشتت "اصلا" نمک نریختی

بابا:ترسیدم شور بشه ، خودت نمک بریز

خاطرات کلنگی...



بالاخره تونستم برم و سری به خونه ی مامانی بزنم ، ولی الان یه زمینه از همون اول تو خرابی بود بعد از فوتش همین باقی مونده ازش ، هر بار که میبینم به خودم میگم ، چه خاطرات کلنگی ای داریم ما، همش دفن شد...

.

تناقض...

احساس میکنم بین دوتا احساس گم شدم یکی احساسی که موقعی که بیرون هستم یا تو دانشگاه یا با دوستام با فامیل و... که احساس کاملا سردیه شاید خیلی خوش بگذره بعضی وقتا خیلی هم بخندم اما وقتی میام خونه فرق میکنه کلی دیپرس میشم یک دفعگی نمیدونم از چی واقعا نمیدونم دلیلش چیه !!!! یعنی اعصابم خورد میشه از این تناقضی که پیش میاد یعنی اینکه یا اونطوری باشم که همه میشناسنم یا اینطوری که با خودم هستم ، واقعا احساس گندیه ، الان اونطوریم ، نمیدونم ولی حقیقتیه که باید به خودم میگفتم .

...همین

دوباره اومدم اینجا بعد چن وقت که یکم چیز میز بنویسم اما الان ده دقیقست دارم فکر میکنم اما نمیتونم چیزی بنویسم ساعت ده و چهل دقیقه ی شبه ، در حالی که دستامو گره کرده بودم داشتم فکر میکردم ، اما نمیتونم چیزی بنویسم نه اینکه حرفی واسه گفتن نداشته باشم ها ، کلی چیز دارم واسه گفتن کلی سواله تو ذهنم اما نمیتونم سر جمعشون کنم بیخیال ، برم حاضر شم که 11 باید برم با ممد دور پارک بدوم ، همین

سفر...




کارهای زیادی هست که نکردم ،همیشه عقب بودم ،فکر میکردم یه دوست جدید از جنس مخالف میتونه منو از این افکار دربیاره و یه تنوعی بده تو زندگیم اما بعد فهمیدم فایده ای نداره با کسی رابطه داشته باشی که خودت هم دلیلش رو ندونی واسه همین هنوز رابطه جدی نشده بود تمام شد و دیگه ادامه ندادم طوری که اصلا احساساتی این وسط به وجود نیومد که همیشه عذابم یا عذابش بده باز به خونه ی اول رسیدم من موندم و همون حس همیشگی و افکاری که نمیدونن دنبال چین هنوز ... دوست دارم برگردم به اون موقع که وقتی ناراحت بودم و گریه میکردم مامان نظر منو با یه جغجغه یا یه صدای عجیب جلب میکرد و همه چی فراموش می شد انگار گذشته و آینده ای نبود و غرق در اون لحظه میشدم انگار دنیا تو اون جغجغه یا اون صدائه خلاصه میشد...

احساس بد...

یه احساس بد چن وقته باهامه ، که همش هم تقصیر خودمه ، از اون اتفاقایی که شاید اصلا روی زندگیت تاثیری نذاره ولی از درون حالت از خودت بهم میخوره ، مثل وقتی که دروغ میگی ، رفتاری رو با کسی کردم که اصلا با من بد نبود و من گند زدم به رابطه وبرای همین هم دیگه با اونها بسکتبال بازی نخواهم کرد ،نمیدونم چرا انقدر برام مهم شده یعنی این مهم نیست که من با کی تمرین بکنم یا نکنم منظورم اینه که وقتی فکر میکنم که با یه اشتباه سوئ تفاهمی چقدر چهرمو خراب کردم حالم از خودم بهم میخوره اونم با مربی ای که هیچ وقت با من بد نبود

چیزی مشترک بین روح انسان و طبیعت وجود دارد

شلینگ


Followers