Posted by
Ali
Friday, March 26, 2010

اگه بگم به اندازه ی یک زمستان از این آهنگ شاهکار جی بی (کلد ورلد) آهنگساز گمنام آلمانی خاطره و حرف دارم دروغ نگفتم .
.
Posted by
Ali
Monday, March 22, 2010
تجربه ی چهار فصل در یک روز از مشخصات هوای مزخرف مشهده ، صبح هوا پاییزی و ظهر تابستان غروب بهاری و شب زمستانی از نوع چله ، دو هفتست سرمای شدیدی خوردمو دیروز اولین پینیسیلین 1200000عمرمو خوردم چون دیگه حوصله ی دارو خوردن رو نداشتم سال جدید هم میگن اومده اما من صرفا شنیده ام و شنیدن کی بود مانند دیدن
Posted by
Ali
Tuesday, March 16, 2010

من یک دلقکم ، از اون دلقکای غمگین که بعد از اجراش میشینه به گریه کردن چون هیچ کس حرفشو نمیفهمه ، از اون مدل دلقکایی که هر کی میبینتش فقط میخواد کمی بهش بخنده و باهاش خوش بگذرونه ، از اون دلقکایی که صحنه ی اجراشون با زندگیشون قاطی شده و هر دوست و رفیقی که پیدا میکنه صرفا میخواد کمی بهش بخنده وازش میخواد شیرینکاری کنه ، من یک دلقکم یک دلقک که تنها دوست جدیش تنهاییشه چون کسی به احساسات اون اهمیت نمیده چون اون یک دلقکه و فقط باید اون احساسات دیگرانو جریحه دار کنه، من یک دلقکم از اون دلقکایی که جرات نمیکنه با کسی جدی صحبت کنه چون همه فکر میکنن اون خوشحالترین آدم دنیاست و اگه بخواد جدی باشه همه اونو مسخره میکنند و دوباره میخندن ،من یک دلقکم ، یک دلقک غمگین
Posted by
Ali
Wednesday, March 10, 2010

چند روز پیش داشتم از جلوی مغازه ای رد میشدم که کتابچه ای چشمم رو منحرف خودش کرد که روی اون نوشته شده بود "خورشید را بخراش" و عکس بزرگی از کرت کوبین خواننده ی گروه خارق العاده و کم عمر نیروانا انداخته بود درست یکی از بهترین عکسهای کرت که من عاشقشم و طرز نگاهش باهات حرف میزنه ... این کتابچه شامل متن و ترجمه ی لیریکهای آهنگها و بیوگرافی و مصاحبه های گروه و چند عکس و متن یادداشت خودکشی معروف او بود بعد از اینکه با شاتگان به اتاق زیر شیروانی منزل قدیمش رفت و دیگر بر نگشت بعلاوه دست خط خودش که همیشه اون دوبار دوستت دارم آخرش منو به سوال وا میداشت و فهمیدم یکی رو به فرانسیس دخترش و یکی رو هم به زنش کورتنی خطاب کرده بود
مشکل کتاب این بود که ترجمه ها افتضاح بودن و یکی از آهنگهای مورد علاقه ی من رو نداشت یعنی:
Scentless Apprentice
متن خود کشی کرت کوبین
ای بودا
از زبان یک ساده دل با تجربه که آشکارا به یک اخته و بچه غرغرو تبدیل شده صحبت می کنم. این یادداشت باید کاملا"راحت فهمیده شود. همه اخطارهایPunk-rock 101 طی این سالها از اولین آشنایی ام با اخلاقیاتی که همراه استقلال می آید و تحقیرهای جامعه شما ثابت شده است که صحیح است. مثلا"وقتی پشت صحنه هستیم و چراغ ها خاموش می شود و فریاد دیوانه وار جمعیت شروع می شود آن گونه که فردی مرکوری را تحت تاثیر قرار می داد بر من اثر نداشت به نظر می رسید که او از عشق و تحسین جمعیت لذت می برد لذتی که من کاملا" اجر می گذارم و به آن حسادت می کنم. حقیقت این است که من نمی توانم شما را تحمیق کنم هیچ کدام از شما را. این اصلا"برای شما یا خود من منصفانه نیست.بد ترین جنایتی که فکرش را می توانم بکنم این است که مردم را با جعل و وانمود کردن این که من صد در صد حال می کنم بچابم.
گاهی اوقات احساس می کنم باید بیش از اینکه از روی سن بایین بروم کارت خروج بزنم.من با تمام قوا سعی کردم که قدر بدانم(و خدایا این کار را کردم باور کنید کردم اما کافی نیست). به این واقعیت که من و ما بسیاری از مردم را تحت تاثیر قرار دادیم و سر گرم کردیم اجر می گذارم. من باید از آن دسته آدم های خود شیفته ای باشم که وقتی چیزی گذشته تازه قدرش را می دانند. بسیار حساس هستم و احتیاج دارم تقریبا"بی حس باشم تا دوباره آن اشتیاق را که در دوران کودکی داشتم باز یابم. در طول سه تور اخیر نسبت به مردمی که می شناختم و هواداران موسیقی مان قدردانی بهتری داشتم. اما هنوز نمی توانم از احساس یاس گناه و همدلی ای که نسبت به همه دارم عبور کنم. در همه ما جنبه های خوب وجود دارد و من فکر می کنم مردم را بسیار دوست دارم آنقدر زیاد که من را وحشتناک غمگین می کند. هی مرد! متولد برج حوت غمگین کوچولو حساس قدر نشناس! چرا لذت نمی بری؟؟ نمی دانم..!! همسری بسیار خوب دارم که از او بلند بروازی و همدلی تراوش می شود دختری که مرا بسیار به یاد آنچه خودم بودم ما اندازد. سرشار از عشق و لذت. هر کسی را که می بیند می بوسد چون همه خوبند و هیچ اسیبی به او نمی رسانند و این مرا به هراس می اندازد تا جایی که کنترل خود را از دست می دهم. نمی توانم این خیال را تحمل کنم که فرانسیس هم بینوا و خود ویرانگر و مرگ غلطانکی شبیه به انچه من شدم بشود.
دوران خوبی داشتم و من بسیار خوب و من خوشحال و مفتخرم. اما از سن هفت سالگی به کلی از تمام انسان ها متنفر شدم. تنها به این دلیل که به نظر می رسید برای مردم بسیار آسان است که ادامه بدهند و همدلی داشته باشند. فکر می کنم تنها به این دلیل که من مردم را دوست دارم و برای آنها احساس تاسف می کنم! برای نامه ها و توجه تان در طی این سالها از ته چاله سوزان و بیچان شکو خود تشکر می کنم.من دمدمی و ویری هستم دلبندم!دیگر هیچ شور و سودایی ندارم. بیاد داشته باشید که بهتر است به یکباره خاموش شد تا ذره ذره محو شد.! صلح-عشق-همدلی کرت کوبین فرانسیس و کرتنی من در محراب شما خواهم بود. کرتنی خواهش می کنم ادامه بده! به خاطر فرانسیس. برای زندگی اش که بدون من بسیار شادتر خواهد بود.
دوستت دارم!دوستت دارم
Posted by
Ali
Sunday, March 7, 2010

اینها صرفا چرت و پرتهای یک دل گرفته است و هیچ گرایش سیاسی ندارد ،هیچ وقت دوست نداشتم وارد جبهه ی سیاسی ای بشم یا اینکه بخواهم نقد سیاسی بکنم ، کاری که دیگه در ایران مثل میوه و چای تو مهمونی ها و تاکسی و بغالی و چغالی و اتوبوس و ... مانند سلام و احوالپرسی روتین تر شده و دیگه بچه های کلاس اول دبستان هم برای خودشون یه پا منتقد و نظریه پرداز و ... اند . دیگه حالم از هر چی چپ و راسته به هم میخوره ، اون از فیس بوک که پا میشی میری ببینی چه خبره ، اگه طرفدار جناب آقای موسوی نباشی و آخرین اخبار جنبش سبز رو توی صفحت شیر نکنی انگار که قاتل بالفطره ای ، جنبش سبز و موسوی ای که به قول یک بنده خدایی اگه جناب آقای کروبی یک روز زودتر رنگ سبز رو انتخاب میکرد و این مچ بندهارو پخش میکرد مردم همه به او رای میدادند ، گروه دیگه رو هم کار ندارم چون اقداماتش کاملا واضحه که کجای کاره، بگذریم... برویم سراغ طرفداری از یک حزب و جبهه ی سیاسی که دیگه الان مردم خودشونو به خاطرش فداکردن ، مفهوم جنبش سبز چیه ؟ جنبشی که از جناب آقای موسوی شروع میشه تا رفسنجانی و کروبی تا پسر شاه و و اخیرن مجاهدین و چریکهای توده و حزب کمونیست کارگری تا خود خدا و از هر جنبنده ی بد و خوبی گرفته صرفا حمایت میکنند چه خواسته ، چه ناخواسته(اینو گفتم که فکر نکنین اینها خوبهاشون طرفدار جنبش سبزن بدهاشون خودشونو چسبوندن ، بخوای نخوای انقلاب بشه یکی از این گروهها چیره میشه و دیگه وقتی چیره شد تمومه ، تز آنتی تز و دوباره آنتی تز معروف) باز 30 سال دیگه شعار مردم میشه مرگ بر جنبش سبز و مرگ ودرد دیگه و دوباره سیکل ناقص . چند روز پیش هم باز تو دانشگاه انتخابات انجمن اسلامی وبسیج بود که صرفا باید به حال خودمون میخندیدیم که اینطوری به جون هم افتادیم ، هر نماینده ای که حرفی میخواست بزنه سریعا از طرف جبهه ی مقابلش سرکوب و به مسخره گرفته میشد به بهانه های مختلف و مغلته میکردند فرقی نمیکرد برای من که چه گروهی بودن مهم این بود همه ی نماینده ها آمده بودند نه برای اصلاح نه برای پیشرفت نه برای بهبود وضع کنونی سیاسی دانشگاه و به تعمیم دانشگاههای دیگه صرفا آمده بودند که حزب مقابلش که خلاف طرز فکر اون بود نباشد به هر قیمت که شده حتی فکر نکرده بودند که اگر نباشه پس چی باشه ؟ اگه تو فقط باشی پس چه فرقی با یک دیکتاتور و فاشیست داری ؟، این همه بت سازی از یک شخص برای چی؟؟؟؟ چه تویی که خامنه ای رو مانند پیامبر اسلام بالا میبری و احمدی نژاد رو حقگیر مظلومان میدونی چه تویی که به خاطر خاتمی و موسوی جون میدی؟ وقتی کشوری که این قدر محدود است چه نیازی به بازی های حزبی چه نیازی به دم از آزادی زدن ، همون بهتر نباشه این دست چپ و راستی که تا آخر عمرت در حال شکستن و قطع یکدیگرند به جای اینکه در فکر همزیستی مسالمت آمیز باشند همون بهتر قطع باشند ، تا کی بسیجی از دیدن غیر بسیجی وبر عکس به انزجار بیاد ؟ لااقل میتونیم شرایط رو برای فعالیت دوگروه باز کنیم که هر جبهه ای با هر خط مشی فکری خودشو نشون بده و یک انسان بیطرف هر چند حزب که هست رو ببینه و تحقیق کنه و خودش انتخاب کنه انیجاست که رقابت به وجود میاد تا اینکه همه جارو به کارزار تبدیل کنیم و با چشم و گوش بسته به هم سنگ پرت کنیم و حتی نخوایم از سنگر ها مون بیرون بیایم ببینیم طرف مقابلمون کیه کاری از پیش نمیره جز اینکه همون کسی که امروز از او طرفداری میکنیم روزی بر علیه او قیام میکنیم و اگر پیروز هم بشی خود همانند حاکم قبل میشی و سرنوشت قبلیها برای تو هم اتفاق خواهد افتاد . این حرفها و کارها برای کشور ما خیلی زوده، پس همون بهتر بشینیم ببینیم رای ما رو کی دزدید:دی...
Posted by
Ali
Sunday, February 28, 2010
چند وقت پیش در جایی صحبت از مفهوم" من "شد و دیدگاههایی که عامه ی مردم نسبت بهش دارن و نظری دادم که کمی باعث سوئ تفاهم شد و بعداز اون تصمیم گرفتم که یکم راجع به من بنویسم که الان همین کارو میخوام بکنم که قسمت اولش برگرفته از نوشته های یاستین گوردر نویسنده ی نروژی است
تصور من متشکل از زنجیره ای از انطباعهای بسیط که هیچ وقت همه ی آنها را همزمان با هم تجربه نمیکنیم ، هیوم میگوید(دزموند هیوم نه:دی)این چیزی غیر از دسته یا مجموعه ای از اراکهای مختلف نیست که با سرعت غیر قابل درک دنبال همدیگر می آیند و دائما در حال حرکتند و تغییر . ذهن یا آگاهی تماشاخانه ایست که میگذرد و برمیگردد و از میان میرود و در شرایط و وضعیتهایی بی نهایت متنوع با یکدیگر ادغام میگردد . نکته ی هیوم این است که ما هیچ هویت پنهانی برای کنترل این ادراکها و احساسهایی که در حال رفت و آمدند نداریم . درست مثل تصاویر پرده ی سینما . به خاطر تعویضهای خیلی سریع نمیبینیم که فیلم از تصاویر ساده ی جداگانه ترکیب شده است ، واقعیت این است که تصاویر با هم ارتباطی ندارند. در حقیقت زندگی مجموعه ای از لحظه هاست.
جای دیگر بودا که خیلی پیش تر از این فیلسوف لا ادری (لا ادری به فیلسوفی میگن که نه آخرت رو نقض کنه نه کاملا پذیرفته باشه) میزیست گفت: زندگی انسان یک رشته فرآیندهای ذهنی و جسمی است که باعث تغییر دائمی انسان میشود . نوزاد شبیه بزرگسال نیست و من همان آدم دیروز نیستم بودا میگفت نمیتوانم بگویم این مال من است و نمیتوانم بگویم این من هستم بنابراین چیزی به اسم من یا هسته ی شخصیتی غیر قابل تغییر وجود ندارد
از اینها بگذریم و به مولانای خودمون برگردیم که خیلی زیبا تر از این اجنبیها میگه
:
چه كسم من؟چه كسم من؟كه بسي وسوسه مندم
گه از آن سوي كشندم . گه ازين سوي كشندم
ز كشاكش چو كمانم.به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد چو در خانه ببندم
نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان
زچه اصلم؟ز چه فصلم؟به چه بازار خرندم
نفسي همره ماهم.نفسي مست الهم
نفسي يوسف چاهم نفسي جمله گزندم
نفسي رهزن و غولم.نفسي تندو ملولم
نفسي زين دو برونم.كه بر آن بام بلندم
بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون
كه من از سلسله جستم وتد هوش بكندم
به خدا كه نگريزي .قدح مهر نريزي
چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم؟
هله اي اول وآخر بده آن باده فاخر
كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم
بده آن باده جاني زخرابات معاني
كه بدان ارزد چاكر كه ازآن باده دهندم
بپيران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم:
.
Posted by
Ali
Tuesday, February 23, 2010
میگه : چه مرگته باز ؟
میگم: آره خودمم میدونم چقدر اخلاقم گه شده جدیدا
میگه : ای بابا تو همیشه گه بودی و بلند بلند میخنده
میگم : از همه چی بدم میاد ، میخوام نماز خوندنو شروع کنم شاید بهتر بشم
میگه: جدی فکر خوبیه