Posted by
Ali
Wednesday, December 30, 2009
خوندن این پست به خرخونهایی که از کل زندگی فقط کتاب درسی و جزوه ی استاد و خونه و دانشگاه فهمیدن توصیه نمیشه :
تا میای به درس نخوندن در طول ترم عادت کنی آخر ترم اومده و تو میمونی و یک لیست درسی که باید پاسشون کنی به هر بدبختی هست اگه شانسی اینکارو نکنی و طبق اصول انتخاب واحد کرده باشی (براساس فاصله ی بین هر امتحان ، درسهایی رو انتخاب کنی که بینشون فاصله زیاده آدم عاقلی هستی و میتونی امیدوار باشی:دی) و ضد حال بزرگ همیشگی سر میرسه ... چند روز پیش سر کلاس یکی از دخترهایی که چند ترم پبش پروژه ی عملی درس تحقیق در عملیات رو با اون مشترکا انجام دادم(لازم به ذکره این انتخاب به صورت کاملا رندم و بر اساس اول حرف فامیل توسط استاد انجام شد ) رو دیدم و شروع کرد از نمرات بالای خودش توی ترم قبل گفت و فهمیدم با گندی که زدم کلا یک ترم از همه عقب افتادم و با وضعیت غیبت زیادی که داشتم خودم نفهمیده بودم و کلی عقبم و اونم ول کن نبود و من هم به زور میگفتم آفرین باریکلا چه خوب (تو دلم میگفتم خوب الان چه کار کنم من ؟)، چقدر اعصاب خورد کنن اینایی که مدام راجع به نمره و خرخونیاشون حرف میزنن یا بهتر بگم چقدر بده جلوی یک لنگ از لذت دویدن صحبت کنی ... ،
Posted by
Ali
Saturday, December 19, 2009

چند شب پیش کتاب دنیای سوفی اثر یاستین گوردر رو داشتم میخوندم و چون دیر وقت هم بود بدجوری خوابم میومدالانم حوصله ی تعریف و اینا رو ندارم که چطوریاست فقط یک قسمتش رسیدم که بدجوری مارو از حالت خواب و بیداری ساعت 2 شب در آورد اونم این قسمت از کتاب بود که باز مارو برد توی لاست و این سریالی که نمیدونم کی میخواد دست از سر ما برداره و کلا ازش یادم رفته بود که کی میخواد بیاد و اینا و این تلنگری شد بفهمم که چیزی نمونده بیاد (حول و حوش 1.5 ماه دیگه) به هر حال این قسمت از کتاب یک سری راز رو راجع به دود سیاه برام فاش کرد و نمیدونم که چه کسایی تا حالا پی بردن از حالا به بعد نوشته های کتاب هست
معبد دلفی:
یونانی ها اعتقاد داشتند که آدم از طریق معبد معروف دلفی میتواند با سرنوشت خودش آشنا شود . آنها آپولون را خدای معبد می دانستند .او از طریق پوتیای کاهنه که روی سکویی در شکاف زمین مینشست با مردم حرف می زد. از این شکاف بخار تدخیر کننده ای بیرون می آمد و پوتیا را مدهوش میکرد. این کار برای بر زبان آوردن کلمات آپولون لازم بود . وقتی کسی وارد میشد اول سوالش را به کاهنان معبد تحویل می داد . آنها هم سوال را بدست پوتیا می رساندند . او جوابی غیر قابل فهم و مبهم میداد . و آن وقت کاهنان معبد آن را ترجمه و تفسیر میکردند. از این طریق یونانی ها میتوانستند از دانایی آپولون بهره ببرند چون عقیده داشتند آپولون از همه چیز ، از گذشته گرفته تا آینده خبر دارد .
بر سر در معبد دلفی نوشته شده بود "خودت را بشناس" ، منظور اینست که آدم هیچوقت نباید باور کند که چیزی مهمتر از انسان وجود دارد و هیچکس هم نمیتواند از سرنوشت خودش فرار کند.
Posted by
Ali
Friday, December 18, 2009
;چقدر زندگیهامون به هم وابسته است و خودمونو به بیخبری میزنیم
Posted by
Ali
Thursday, December 17, 2009

احساس کرد در فضای اتاق و بیرون پنجره وبر فراز شهر معلق است . از آنجا همه ی آدمهای میدان شهر را تماشا میکرد همینطور اوج گرفت و خودش را بالای دریای شمال و اروپا، صحرا و جلگه های آفریقا رساند ، سراسر این کره ی عظیم به یک موجود زنده مبدل شد و احساس می کرد این موجود خود اوست . سراسر جهان هستی که او اغلب چیزی لایتناهی و وحشتناک می دانست من او بود. حالا هم جهان هستی بسیار وسیع و شکوهمند می آمد ، اما حالا خود او بود که این قدر و سیع و گسترده شده بود .
Posted by
Ali
Tuesday, December 8, 2009

غم انگیز است که ما در حین بزرگ شدن نه تنها به قوه ی جاذبه عادت میکنیم بلکه خودمون رو به وجود دنیا هم عادت میدیم به این ترتیب ما چیز بسیار مهم و اساسی رو از دست می دهیم چون چیزی درون ما وجود دارد که میگوید زندگی یک معمای بزرگ است چیزی که خیلی قبل از حتی یاد گرفتن فکر کردن اون را تجربه کرده ایم
Posted by
Ali
Friday, November 27, 2009
این کتاب سعی داره با آوردن چندین مقاله و در آمدی به اندیشه ی مرگ در غرب در دوره های مختلف بازشناسی بشه و به ویژه نشان داده بشه که چگونه چرخش نگرش انسان غربی در آغاز رنسانس و جنبش مدرنیته از مرگ اندیشی سنت فلسفی سقراط به اندیشه در باب زندگی میرسه و این تغییر نگرش چه تاثیری بر شیوه ی کلی زندگی مردمان در جوامع غرب داشته
چند جمله از این کتاب :
1.جنگ و مرگ: آشکار است که جنگ ناگزیر این برخورد عرفی بامرگ را میروبد، مرگ دیگر انکار خواهد شد ، ما مجبور میشدیم آن را باور کنیم مردم واقعا می میرند و نه دیگر یکی یکی بلکه بسیار اغلب دهها هزار در یک روز مرگ دیگر رویدادی تصادفی نیست زندگی بار دیگر به حقیقت زیبا شده است
زیگموند فروید
2.مرگ خود عشق است در مرگ است که عشق مطلق آشکار میشود
هگل
(اینجا اشاره میکنه به جریان اون رمانتیک فک کنم نامش کلاسیت بود که بر گور معشوق خودش رو میکشه و ...
3. ارزش زندگی در گستردگی آن است من از زندگی ام دو برابر دیگران لذت می برم اکنون که میبینم زندگی ام در زمان محدود است میخواهم وزن آن را بیشتر کنم و از آنجا که مالکیت زندگی کوتاه است میخواهم آن را عمیقتر و سرشار تر کنم
میشل دومونتین
جای دیگه میگه مازندگی را با اندیشه به مرگ تلخ کرده ایم و با نگرانی درباره ی زندگی مرگ را
و در انتهاذهن سالم رو پایبند به شور زندگی میکنه و...
Posted by
Ali
Friday, November 13, 2009
امروز 13 روزه خونه تنهام مارو گذاشتن و رفتن تهران تا ببینیم این کارهای کوفتی خارج از کشور اینها کی میخواد درست شه من هم که فعلا باید اولا کارهای سربازیمو بکنم بعدم تموم کردن دانشگاه و ... و اونطوری که بوش میاد قراره منو بذارن و برن حدود یک سال تا اونجا جا بیفتن ، هنوز خیلی اینجا کار دارم بیشتر از دوسال بعد هم باید دید خدا چی میخواد ولی از یک طرف از دست خواهرم یک نفس راحتی میکشم ، هیچ وقت با هم میانه ی خوبی نداشتیم ، هیچ وقت کارهاش برام جالب نبوده حرفاش احمقانه ترین حرفهاییه که یک انسان 25 ساله میتونه بزنه توهم خودبرتر بینی و خودخواهی و حسادت تمام وجودشو گرفته و از نظر سلیقه ای هم درست نقطه ی مقابل منه اگ من بگم بالا اون میگه پایین اگه بگم سیاه اون میگه سفید و... تصور کنین یک هیچین موجودی سالهای سال باید با او زندگی کنین و لقب خواهر رو براتون یدک بکشه که کاش این اسم پر محتوا رو هم نداشت که دیگه او از ما طلبی نداشته باشه ، چون او همیشه هزار کار از ما جلوتر و در بدیها هزار بار ما از او جلوتریم و اگر یک کار هم برایش انجام دهی او هیچ تشکری از تو نمیکند و خودت باید بدونی که 999 تا کار دیگه مونده تا به اوبرسی و خداروشکر خدا هیچ وقت سروکار مارو با او ننداخته که روزی به او محتاج بشیم امان از روزی که یک مرد از یک زن چیزی بخواد ، امان....اگه دغ مرگ نشه واقعا مرد قوی ای بوده (بلی همیشه استثنا هم هست)، بگذریم ، چند روز پیش که شروع ترم جدید کلاسهای پریتافل بود مثل ترم قبل رفتم سر کلاس و هرچی نشستم کسی نیومد و 15 دقیقه بعد رفتم دفتر کانون زبان ایران و پرسیدم چرا کلاس تشکیل نشد ، چند لحظه ای اسمم رو توی کامپیوتر سرچ کرد و گفت فقط شما این ترم ثبت نام کردین ، منم یک لحظه فکم افتاد ، ای بابا این همه ترم قبل کدوم گوری رفتن ؟ خود طرف هم براش عجیب بود و گفت مثل اینکه همه با هم دست به یکی کردن که نیان و کلاس تشکیل نمیشه و ... ما هم پولمونو پس گرفتیم و برگشتیم و از تافل پریدیم به آیلتس که فکر میکنم به قول معروف جهان شمول تر هم هست . و... خلاصه اینکه امروز هم باید باز با این استاد حسابداری سرو کله بزنیم که میخواد از این به بعد با ما خصوصی کار کنه و ساعت 4 قراره بیاد ، شاید تونست کاری کنه که از این نفرتی که از حسابداری دارم کمی نظرم عوض بشه خداروشکر این اصول 2 رو که پاس کنم 6 واحد حسابداری دیگه بیشتر ندارم و میره دیگه گم میشه ان شالله ، واقعا درس چرتیه پول چقدر ارزش داره که بخواد اصول نگهداری و .. داشته باشه ( ته شعار بود این :دی) خلاصه این روزها این روزگار ماست .