سياهي قلبها از زيادي گناهان است و زيادي گناهان از فراموشي مرگ

و فراموشي مرگ از زيادي آرزوهاست، و زيادي آرزوها از دوست داشتن دنياست

و دوست داشتن دنيا در راس همه خطاهاست

آدم ها همه در یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنس اند ؛ هر که در این حیات ، در زیر این آسمان از چیزی به شعف آید از بلاهت جانوری و گیاهی برخوردار است ؛ نمی دانم چرا در هر شعفی ، هر خنده قاه قاهی ، هر بشکنی ، هر احساس خوشی ای موجی از حماقت غلیظ منفور و زشت پدیدار است ، نمی دانم قیافه های خوش و فربه چرا در چشم من ، تا حد استفراق وقیح و قبیح و چندش آورند ؟

... واقعا هم خدا یک جو شانس بدهد ، چه شانسی ؟ خریت ! اوه که چه نعمتی است ، چه سرمایه ای است خوشبختی هر کس به میزان برخورداری او از این نعمت عظمی است و بس . این است تنها راز سعادت آدمی در حیات و بقیه اش همه حرف است و فلسفه بافی .

... چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد . چه تلخ است میوه درخت بینایی !!

... خودخواهی های بزرگ با «آوازه» و«عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند .


خانه ی دوست

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو بر درش برگ گلی می کوبم با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی دوستی ما اینجاست تا که دیگر نپرسد سهراب خانه ی دوست کجاست هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست لحظه ها خاطره اند زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست.

ReiKi ...



......................................
شاید احمقانه باشد ، تا دیروز که میخواستم وارد چنین جمعهایی بشوم که اینطور فکر میکردم و قبل از اون حرفهای خواهرم و دوستانش و حتی مادرم ... را جدی نمیگرفتم ، اما دیروز به اصرار مادرم و چند تن از دوستان خودم که اونها هم کنجکاو شده بودند به جلسه ی معارفه و آشنایی با این علم عجیب رفتم ، به محض اینکه وارد مجلس شدم ،(خونه ی بزرگی بود که دورتادور اون رو صندلی و مبلهای بزرگی پر کرده بود و حول و حوش 10 نفر نشسته بودند) رفتم و یک گوشه نشستم و خواهرم هم رفت سراغ دوستانش و من هم در دلم همچنان احساس حماقت می کردم اما بیشتر کنجکاو شده بودم . تا اینکه پسران خانم دکتر( استاد این علم غریبه البته از نگاه من و آشنا و مبرهن از نگاه دیگران که خود را ریکی کار مینامیدند ، این خانم مسن دکترای ادبیات داشت واز آن جهت به او دکتر میگفتند) شروع به پذیرایی کردند و بعد از چند دقیقه ای که جمعیت مردان و زنان دیگر هم سرازیر شد و جمعیت حول و حوش 20 ، 25 نفر شدیم . تا اینکه سر صحبت را خانم تقریبا جوونی باز کرد و از تجربه ی کارهاش گفت بسیار سخنور خوبی بود و از تک تک ما سوال میکشید و ... خلاصه هر یک از نفرات جمع خودشونو معرفی کردن و از خاطرات و معجزات و تاثیر این انرژی شفا بخش که از قرار معلوم به صورت بالقوه در همه ی انسانها هست و به ما آموزش میدهند که آن را بالفعل در بیاوریم گفتند و شنیدیم(بر خلاف پیشبینی خودم که فکر میکردم اکثرا افراد خرافاتی باشند اکثرا دکتر و استاد دانشگاه بودند و با داستانهایی که تعریف میکردند ، معلوم بود اول به این جور کارها هیچ عقیده ای نداشتند، یکی از اونها خانمی بود که استاد فلسفه در دانشگاه بجنورد بود و مثلا گفت من از وقتی با این انرژی و علم آشنا شدم رابطه ی نزدیکی با فلسفه و اون احساس میکنم واما باید از اعتقاد به باور برسم و...) تا نوبت به من رسید و من هم گفتم فقط به اصرار خواهر و مادرم و دوستان دیگر اومدم اینجا و میخوام آشنا بشم و اونها هم این را به فال نیک گرفتند و گفتند مطمئتا دعوت شده ای و یک جورایی طلبیده شده ای و اما نفهمیدم آخر از طرف چه کسی و.... بگذریم . بعد از آن کمی خانم دکتر صحبت کرد و از مراحل سلوک ریکی گفتو بعد از آن همه حاجات و آرزوهای خود را درکاغذی نوشتیم و حتی اسامی کسانی که گرفتار بودند از قرض دارها گرفته تا مریضها و حتی معتادها و...به این نیت که انرژی مثبت و امواج تولید شده که در عالم کائنات پراکنده میشود به آنهامیرسد و... ( که من خودم فکر کردم اگر به جای اینکار همه پولی به میان میگذاشتند شاید کار یکی از آنها بدون تردید حل میشد و...)خلاصه آنها را دروسط پذیرایی گذاشتیم و دور آن حلقه زدیم و نشستیم ابتدا کف دستهارو به هم چسباندیم و و به قلب خود چسباندیم و تمرکز کردیم و نفس عمیقی کشیدیم و نیت کردیم ، سپس دستان یکدیگر به اینصورت که دست چپ بالا و دست راست پایین گرفتیم تا جریان انرژی به جریان بیفتد و در همان حال که چشمامون بسته بود گفته های خانم دکتر رو که نامهای خداوند و بود و از قرآن برگرفته شده بود زمزمه کردیم و بعد از اون متصور شدن جریان انرژی از چاکراههای قلب به مغز بود و بعد از اون دستها رو به سمت مرکز که کاغذها بود گرفتیم و مثلا انرژی رو منتقل کردیم ، خیلی خندم گرفته بود و کمی احساس پشیمانی میکردم از اینکه امده ام و بعد از اون هر کس کاغذ خودش رو برداشت و مراسم تموم شد و قرارشد که کلاسهای آموزشی را هم شرکت کنم ،تا ببینیم در آنجا چه خبر است ،

جابجایی

ارسلان ، پسر عمه چند روز پیش جابجا شد و مقدمات شروع درس خوندن برای ارشد رو در یک خونه ی مجردی شروع کردش ، من هم به همین بهونه اسباب وسایل و کتاب و ... جمع کردم بردم اونجا و الان دو سه روزه اونجام و مثلا داریم برای ارشد میخونیم ، مثلا (همه کار میکنیم به غیر از درس خوندن ) این دو سه روز که اینطور بوده تا بینیم چی میشه ، دیشب هم با محمود هماهنگ شد که امروز از ساعت 5 صبح بریم کوهنوردی در جاغرق که اطراف مشهده و ناهار هم اونجا باشیم و تا عصر برگردیم از این 14 ساعتی که طول کشید تا برگشتیم حداقل 9 ساعت پیاده روی بود ، چون روز جمعه هم بود هر چی میگذشت به جمعیت اضافه میشد و ما هم دور تر و دورتر میشدیم تا هم از کمپها و اتراقهای خانوادگی پر سر وصدا فاصله بگیریم و هم جای خلوت و ساکتی برای خودمون پیدا کنیم ، قرار بود به مکان مخفی همیشگیمون که با مرتضی و محمود در دفعات قبل کشفش کرده بودیم بریم اما دیدیم ، بلی لو رفته برای همین شروع کردیم به پیاده روی و در اطراف کوههای سنگی منطقه و بالارفتن از این کوه و اون کوه تا اینکه یک جای خوب پیدا کردیم که کمتر کسی فکر کنم خبر داشته باشه بعد از شیب زیاد کوه اول یک برامدگی بود و درکنارش کوه ریزش کرده بود و راهی برای بالارفتن درست شده بود از اونجا به سختی بالارفتیم و یک زمین کوچیک به ابعاد 12*7 متر هموار دیده شد که 3 تا درخت کنار هم داشت و جوی آبی کم عمقی هم از کنار اون رد میشد و بالاخره تونستیم یک جای جدید برای خودمون پیدا کنیم و همونجا اتراق کردیم و ....

امیدوارم دفعه ی بعد لو نرود

بيا تا راه بسپاريم



بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز

سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر

نخستين: راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر: راه نميش ننگ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر: راه بي برگشت، بي فرجام

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
سوي بهرام، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد، اين بد بيوه گرگ قحبه‌ي بي‌غم
كه مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي‌رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي‌زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما

سوي اينها و آنها نيست

......
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست

به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي‌رانيم گاهي تند ، گاه آرام

بيا اي خسته خاطر دوست!
اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

بشنویم

when I'm Gone ....

And when I'm gone, just carry on don't mourn
Rejoice every time you hear the sound of my voice
Just know that I'm lookin' down on you smiling
And I didn't feel a thing so baby don't feel no pain, just smile back

خلوت

امروز برای آخرین بار به خونه ی قبلی که ازسال پیش اونجا رو ترک کردیم و همونطوری دست نخورده مونده بود رفتم با فضایی خالی و درودیواری که هر اینچش 20 سال خاطره را یادم میآورد ،حساسیتم هم به دلیل خاک و گرد و غبار زیاد توی خونه بد جوری عود کرده بود و مدام عطسه میکردم ، تنها ، یک گوشه نشستم و یک نیم ساعتی به خاطرات ودورانی که خیلی سریع گذشت فکر کردم و چرخی در اتاق قبلیم زدم و با دیدن پوسترها یادم افتاد قرار بود از پارسال برگردم و پوسترهای اتاقو بکنم و بیارم اینجا که به کل یادم رفته بود ، بعدش گفتم بیخیال امروز بعد از ظهر که خونه رو قولنامه میکنن ، همینطوری یادگاری از طرف من به صاحب بعدی رو دیوار باشه

چیزی مشترک بین روح انسان و طبیعت وجود دارد

شلینگ


Followers