Can Hand - Love Can Be Complicated


امروز یک خلاقیت خوب دیدم از یک سازنده ی تیزر که منو مجبور میکرد که روی بنرش کلیک کنم و گفت هر کلیکی که میکنی ثبت میشه و آمار کلیک سایت ما بالا میره و به مراتب تبلیغات گیری برای سایتشون هم بالاتر میره ، خلاقیتش حرف نداشت چون اول فکر میکنی موضوع از یک قرار دیگست . عشق میتونه پیچیده تر از این حرفا باشه

اینجا ببینید

به جای همدیگه



هر کسی از یه چیز خوشش میاد ، یکی عشقش اینه که معروف شه وقتی معروف شد دوست داره هیچ کس نشناسش برای همین هر جا میره از نگاههای مردم فرار میکنه و کلاه هودیشو میکشه رو سرش وقتی یک آدمو معمولی دید که نمیشناسش به حالش قبطه میخوره و دوست داره به جای اون باشه. یکی دوست داره پولدار بشه وقتی پولدار شد و دور وبریاش
انگلش شدن و ازش خوردن وقتی یک بچه ای رو میبینه که برای دادن بقیه ی پول سیگارش دنبالش میدوئه ، به حال خودش افسوس میخوره . یکی دوست داره عاشق باشه ، یکی دوست داره معشوق باشه یک دوست داره بخوره یکی دوست داره بخوابه یکی دوست داره بره یکی دوست داره بیاد یکی دوست داره بمیره یکی برای زنده موندن دست و پا میزنه یکی دوست داره بخره یکی دوست داره بفروشه ، یکی دوست داره بخونه یکی دوست داره بنویسه ... اوه همینطور بگیر برو همه م به حال هم حسرت میخورن، یک قشر این وسط وجود داره که همه نسبت بهش احترام قائلن و همیشه نسبت بهش حسرت میخورن در عین حال به هیچ احدی فکر نمیکند اونم دسته ی با هدف با شعور و روشنفکر جامعه است که همیشه یک گام از تمام افراد جامعه جلوتره ، کودکان .

R.I.P Michael Jackson



امروز، با خبر غافلگیر کننده ی مرگ بهترین خواننده ی تمام زمانها ، مایکل جکسون روبرو شدم ، وی در سن پنجاه سالگی در حالی که از نظر جسمانی در وضعیت خوبی بود و چندین کنسرت هم پیش رو داشت و بلیتهای آنها را هم پیش فروش کرده بود به طرز بسیار مشکوکی دار فانی را وداع گفت ، فعلا پلیس در حال بررسی موضوع است ، اما اعلام شده است علت مرگ سکته ی قلبی بوده است .

هیچ خواننده ای تا به حال فروش آلبومهایش به اندازه ی این افسانه ی پاپ نبوده است و بدخواهان تنگ نظر و حسود وی هیچ گاه او را آسوده نگذاشتند و لحظه ای از تهمت زدنهای بی پایه و اساس به او دست بر نداشتند ….همیشه در قلب ما خواهی ماند .

Rest In Peace Micheal Jackson



خداوندا ،اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند



Deja Vu...



توی این زندگی که داریم ، با افرادیا صحنه هایی آشنا میشیم که به محض دیدنشون انگار سالهای ساله که میشناسیمشون ، حتی تا یه مدتی به خودت میگی اینو بالاخره من یه جایی دیدم توی مهمونی ، یا عروسی یا عزاداری فلان مسافرت تو فلان جا حتی احساس می کنی مدتی باهاش زندگی کردی ولی هر کار میکنی یادت نمیاد ، یک کم که میگذره برات عادی میشه بیخیال گشتن و این حرفا میشی ولی باز با دیدنش همون احساس بهت دست میده بازم میگی به هر حال یک رابطه ای بین من این منظره یا این شخص بوده ولی بازم به بن بست می رسی و دوست داری سرتو بزنی تو دیوار . خیلی حس بدیه که بشناسی اما نشناسی


Basij shots to death a young woman in Tehran's Saturday June 20th protests...



هر ثانیه ی امروز که گذشت صدها خبر توی اینترنت پخش میشد ، مخصوصا فیلمهای یوتیوب که بعضیهاش واقعا یاد تظاهرات 30 سال پیش که از تلویزیون پخش میشه میفته ، بسیاری از هموطنان رو امروز کشتن ، خیلی هارو هم دستگیر کردن صحنه ای که من رو واقعا شکه کرد ، جان دادن یک دختر در آغوش پدرش بود که مورد اصابت گلوله ی ماموران قرار گرفته بود و پدرش در حالی که پر پر شدن دختر جوانش را می دید فریاد میزد بمون ، بمون ، فک کنم اسمش ندا بود ، چون میگفت بمون ندا نترس ندا.... کی میدونه این ندا چه آرزوهایی که نداشت ؟ چقدر راحت ! اون پدر بیچاره معلوم نیست چطوری اونو تا امروز بزرگ کرده بود چه رویاهایی که با خودش نبافته بود ، نمیدونم چی بگم ، وقتی برمی گرده خونه و مادر بچش و زن خودشو میبینه چی میگه بهش ؟ نمیدونم چی بگم ، فقط اینو میخوام همه ی اون کسایی که به ناحق انگشتی روی کسی بلند می کنن بدونن ، اگر کسی کشته میشه یک نفر کشته نمیشه یک خانواده کشته میشه ، یک نظام اجتماعی کشته میشه ، آرزوهای یک مادر ، پدر ، پدر بزرگ ، مادر بزرگ .... کشته میشه اون مادری که بچشو با خون دل بزرگ کرده تا اون مرحله رسونده فکر نمی کنم بتونه از حالا به بعد زندگی کنه ، اون پدر تا آخر عمرش خودشو نمیبخشه ، اگه دیوونه نشه واقعا کار بزرگی انجام داده ، نمیدونم چی بگم؟ فقط هر ضربه ای که به کسی خورده میشه به یک خانواده ی عظیم خورده میشه پس اگر میزنی بعد هم کار بقیه رو بساز چون خونش گریبانگیرت خواهد شد.

These Days ...



بالاخره یک فرصتی شد که بعد از انتخابات و بعد از چند امتحان به اینجا بیام . مصادف شدن مراسم انتخابات با امتحانات
هم واقعا جالب شده چون فهمیدم در هر دو مورد امکان تقلب وجود دارد . این چند روزه هیچ کس افکارش آرام نبوده و
همه درگیر این انتخابات هستند که گویا پایانی برای آن نیست ، توی این چند روز هم دیگه خوراک بحثهای مزخرف
سیاسی داغه داغه . همینجوریش کم بود که حالا با کشته شدن تعدادی از ایرانیان در راهپیمایی بهانه ی جدیدی دست ملت
داد ، این هم رای گیری پر ماجرای امسال که هنوز هم به تعبیری ادامه دارد ، شاید در یک هفته ای که گذشت من به معنای واقعی
افراط و تفریط پی بردم با مقایسه ی قبل و بعد انتخابات و شرایط کنونی که هر لحظه خبرهای جدیدی می رسد در کشوری
که بعد از گذشت چند روز که به اصطلاح فضای باز سیاسی بود حالا به فضای خفقان عمومی و اجتماعی تبدیل شده و به
هر حال اگر پیشرفتی بود باید با پسرفت جبران میشد تا همیشه در سکون مانیم ، نکته ی دیگرهم این است که میزان
رای دولت است ، اگر صحت آرا وجود داشته باشد باید از طرف دولت تایید شود و اگر تقلبی هم وجود داشته باشد بازهم
باید مورد تایید دولت بدون دخالت هیچ اورگانی که مورد تایید ملت باشد ، ملت وسیله ایست برای تحقق اهداف دولت ، تا
دولت وجود داشته باشد ملت هست و اگر دولت بخواهد ، می تواند و اگر دولت نخواهد ملت و هیچکس نمی تواند و ناگفته نماند در این چند روز سرنوشت ساز تا حدودی پست قبل (قبل انتخابات) خود به خود پیش بینی شد مخصوصا اینکه ملت خس و خاشاک نام برده شد . تنها چیزی که واقعامهمه برام اینه که مردم قربانی هیچ نشوند
.


چیزی مشترک بین روح انسان و طبیعت وجود دارد

شلینگ


Followers