یدالله
زخم ظریف عقربه در من بود وقتی که دایره کامل شد معماری بیابان همراه با روایت عقربه تکرار شد من با خیال و عقربه مخلوط بودم و عقربه بر روی یک بیابان بیابان دیگری می ساخت
intense...
بعضی چیزا فقط باید توی دل بمونه ، نه میشه گفت نه میشه نوشت ، مثل مایع ناپایداری میمونه که تا درشو وا میکنی میپره و فقط باید از تو شیشه دیدش ، عقاید آدم باید برای خودش بمونه با کسی نمیشه گفت ،مامان از تومکه زنگ میزنه میگه کلی واسه ایمانت دعا کردم ، دیگه مثل قدیم نیستم که مثل این احمقا بشینم بحث بکنم که چی بده چی خوب ، خیلی سریع اشکم میاد ،
XX/XX/XX
کاری ندارم که بن لادن مرده یا زندست ولی واقعا کاراایی که اوباما داره میکنه حماقت محضه یا من ادم احمقیم و نمیفهمم ، تروریستا که براشون مرده زنده فرق نمیکنه باز یه جای دیگرو میترکونن خودشونو تو آمریکا و باخودشون صدها نفر بیگناهو میکشن باز یه 9/11 دیگه
خاطرات کلنگی...
بالاخره تونستم برم و سری به خونه ی مامانی بزنم ، ولی الان یه زمینه از همون اول تو خرابی بود بعد از فوتش همین باقی مونده ازش ، هر بار که میبینم به خودم میگم ، چه خاطرات کلنگی ای داریم ما، همش دفن شد...
.
تناقض...
احساس میکنم بین دوتا احساس گم شدم یکی احساسی که موقعی که بیرون هستم یا تو دانشگاه یا با دوستام با فامیل و... که احساس کاملا سردیه شاید خیلی خوش بگذره بعضی وقتا خیلی هم بخندم اما وقتی میام خونه فرق میکنه کلی دیپرس میشم یک دفعگی نمیدونم از چی واقعا نمیدونم دلیلش چیه !!!! یعنی اعصابم خورد میشه از این تناقضی که پیش میاد یعنی اینکه یا اونطوری باشم که همه میشناسنم یا اینطوری که با خودم هستم ، واقعا احساس گندیه ، الان اونطوریم ، نمیدونم ولی حقیقتیه که باید به خودم میگفتم .


