عشق



عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هیچ نمی ستاند مگر از خودش ،عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی اید : چرا که عشق را عشق کافیست.....

اینم یه جورشه


ماشالله ، هر موقع که از جلوی حرم امام رضا رد میشی یا یک ضریح اضافه کردن یا یک طبقه ی جدید یا یک محوطه ی جدید با هزار جور زرق و برق که چشم را اذیت می کند و هیچ پایانی برای تکامل آن نیست نمیدانم چرا به همین منوال تعداد گداها و دزدهای آن محدوده هم بیشتر می شود؟؟؟
!!! .

دیازپام ده



بااینکه از خیلی از کارهای عموی مرتضی خوشم نمیاد ولی این یک کارشو خیلی دوست دارم ،مخصوصا اون تیکه ای که بلد کردم



ببین دیازپام ۱۰ خورانده‌اند...

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

از سه‌راه آذری گذر
از حدود سروری گذر
از پیاز و جعفری گذر
از شراب خانگی گذر
از سه‌راه آذری گذر

ز کار و بار و یار و دلبر گذر
ز کار و بار و یار و دلبر گذر

دود سیگار را بگیر به عرش رو
فرش زیر پای را فروش
ز سر ز همسر گذر، ز مادر گذر
ز ما، ز ما، ز مادر گذر

دود سیگار را ببین برو بمیر
زیر پای را ببین، ز جان گذر
ز جان، ز خانمان گذر

عر بزن، کوبه‌ی سفالی‌ات بر در بزن
گشوده شد چو در، ز در گذر

ز کار و بار و یار و حال و فال و دلبر گذر
ز کار و بار و یار و حال و فال و دلبر گذر

جسم خود سه‌راه آذری ببر برون نیا
شمال شهر را بُکُش، بِکَش به دشت آمپول و ساقیان و در گذر

ز سر، ز همسر ز مادر گذر
تیغ و رگ ز جمجمه تپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران
ز جان گذر، زجان، ز خانمان، ز جان، ز جان، ز خانمان گذر

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

ببین چگونه جان مشوش است، عدد بده
ببین شهید شد برادرت، عدد بده
ببین که نیستی عدد، نود بده، ز صد گذر

ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین
ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین

دلت به انتظار چشم‌هاست، عدد بده
دلت به انتظار چشم‌هاست...
ببین جهان چگونه کرده است راست...

نرو به زیر کار و بار دلبران، گران
نرو نرو نرو، نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد
از کران تا کران
دلت چه شد؟ دلت چه شد؟
به باد رفت،
تمام ایده‌ها و آرزو، ز یاد رفت

چست و چابکی چنین که خشم دردهی
ز جان گذر
ز جان، ز خانمان گذر...

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

برو ونک به گوشه‌ای نشین و ساز زن
برو چنان به زیر آواز زن

دد بشو، بشو تهمتن و ز هفت‌خوان گذر
دد بشو، دد بشو، دد بشو
بشو تهمتن و ز هفت‌خوان گذر
تیغ و رگ ز جمجمه تپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران

ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین
ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین

ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را
ببین چگونه کرده‌اند مُد، ریای دلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می‌دهیم، نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده‌ است عدد، فکر خلق را

مچاله شو به جوی آب شو روان، عدد بده
زباله شو به گوشه‌ای غمین هزار ساله شو، عدد بده
این قرار عاشقانه را، عدد بده
شور و حال عارفانه را، عدد بده
رو جهان بی‌کرانه را سند بزن
روی رودِ، روی رودِ، روی رودِ، روی رودِ تشنگی‌ت، سد بزن

عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده
عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده
عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده
عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده

چه مانده‌است در برت فقط ندای ماندولین
چه مانده‌است در کف‌ات، فقط سرنگ انسولین

انسولین و واسکازین و وازلین و واجبین و جالبین و زاهدین و صاحبین و... مومنین و ...

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

آی مرد سامری خفن شدی
در سه‌راه آذری کفن شدی
ای نماد بی‌کسی ز پیچ و تاب این زمانه
چون چلانده‌اند و تو رسن شدی

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر
...


diazpam 10.mp3

داروگ

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه
...

Shamloo-Nimayooshij11-Daarvag.mp3

غرور مزخرف


ای بابا چی میشد این سد بزرگ برقراری رابطه نبود ، اه بعد از یک مدت طولانی یکی رو دوست داشته باشی روت نشه بهش بگی خیلی ستمه ، از یک طرف نتونی ازش بگذری از یک طرف هم غرورتو نخوای بشکنی حالا کدوم مهمتره ، غرور یا اون طرف ، یک روز میگی این یک روز میگی اون ، از یک طرف هم میگی اگه بگه نه خیلی ضایعست ، از یک طرف هم تو تنهاییات به خودت هی فحش میدی ، ای بابا لعنت به این غرور مزخرف که دهن همرو سرویس کرده

بعد از یازده سال


امروز از خونه ی دوستم که اومدم بیرون سریع به مقصد خونه حرکت کردم ، مخصوصا توی هوای خشک و آفتابی مشهد اونم ساعت 3 ظهر که دوست داری هر جا باشی به غیر از خیابون اومدم بپیچم دیدم یکی جلوم در اومد سریع ترمز کردم دیدم بلی رفیق و همسایه ی قبلی مان بود و عاشق دل شکسته ی خواهرم ، از آخرین باری که دیدمش تغییر زیادی نکرده بود ، 10 ،11 سال میگذشت و فقط کمی اتو کشیده تر شده بود و معلوم بود که بلی ... اون از من یک 6 ، 7 سالی بزرگتر بود و برای همین از بچگی این لیدر ما حساب می شد و هر از گاهی با هم صبحهای زود و بعضی وقتها آخرهای شب با دوستان دیگر به دوچرخه سواری و بسکتبال میرفتیم . پسر خوبی بود هم درسخون بود هم ورزشکار و هم باادب تا اینکه چشمش به جمال خواهر ما روشن شد و دیگه بلی.... برو که رفتیم ...اول متوجه نبودم وو نمیدونستم فقط میدیدم که رفتارش با من فرق کرده و از دیروز که او ما را که سن کمتری داشتیم امر و نهی میکرد حالا از من هم مشورت میخواست و رفتارش را با ما عوض کرده بود تا اینکه بعد از مدتی فهمیدم بلی ... کلا جریان از چه قرار است و به محض فهمیدن خودم وارد عمل شدم و به خواهرم گفتم و او هم بدون معطلی گفت اصلا احساسی نسبت به او ندارد و فردای آن روز هم این جواب را رک و راست به این عاشق گفتم تا تکلیفش رو با خودش معین کنه ، خیلی ناراحت شد و چند مدتی به کارهای غیر معقولی دست زد و درسش را ول کرد و دست به خودکشی های غیر موفق زد و چون پدر نداشت مادرش همیشه با مادرم در تماس بود و درددل می کرد تا اینکه مادرم هم رابطه اش را فطع کرد وخواهرم بر تصمیمش اصرار ورزید چون سن کمی داشت هم حرفهای خواهرم معقول بود واصلا کلا مهر آن بیچاره به دل خواهر ما نمی افتاد که نمی افتاد وبعد از آن تنها کسی که رابطه اش را با او قطع نکرده بود من بودم چون دلیلی منطقی در آن نمیدیدم و بارها اونو نصیحت کردم و تا جایی که تونستم راهنماییش کردم (کارش به جایی رسیده بود که من که 6 ، 7 سال کوچک تر بودم اونو نصیحت میکردم)ولی به کل عقلش رو از دست داده بود تا اینکه از اون محل رفتیم و شد انچه شد تا امروز که اورا بعد از 11 سال دیدم سریع پیلده شدم و احوالپرسی کردم و از سر و وضع کت و شلواری اتو کشیدش معلوم بود که ازدواج کرده و رفته قاطی باقالیا و کلی از این و اون گفتیم و خاطراتو مرور کردیم و فهمیدم 2 بار ازدواج کرده و هردوبار ناموفق بوده خلاصه تا میدون تقی آباد که میدان از بین رفته است اما نامش هنوز پابرجاست رسوندمش پیاده شد ولی یه دفعه برگشت و گفت : خواهرت امسال کنکور ارشد قبول شد درسته ؟ گفتم آره سرش را تکان داد و خداحافظی کرد و رفت . خیلی جا خوردم چون حتی خاله ی خودم از این موضوع خبر ندارد

بردگی مدرن



کتاب کلبه ی عمو تم اثر بیچر استو صرفا یک رمان بود برای نشان دادن وضعیت رقت بار بردگان سیاه و فراز و نشیبهای زندگی آنان و پایداری و استقامت در ایمان و حالا نازیدن به اینکه آن دوره تمام شده است و همه چیز به پایان رسیده و مثل پایانهای کودکانه که این به آن رسید و آن خوشبخت شد و پدر و مادر هم در یک معدن زغال سنگ یا یک مزرعه شروع به کار کردند و ........ که همیشه باهاشون روبرو هستیم و خیلی برای ما جذابیت دارد و موقع بستن کتاب لبخندی بر لبانمان نقش می بندد اما....

همجنان تولید ادامه دارد ، پس مصرف وجود دارد ، اصالت مصرف هم وجود دارد ، زندگی قسطی هم همینطور زندگی ای که برای مصرف گذشته یمان آینده و عمر خودمونو میفروشیم برای تامین نیازهایی که به ما تحمیل شده ، این است بردگی جدید و این است آزادی بردگان .

چیزی مشترک بین روح انسان و طبیعت وجود دارد

شلینگ


Followers