Posted by
Ali
Tuesday, April 29, 2014
قبلنا که میومدم یه چیزی بنویسم علاوه بر اینکه یه چیزایی توذهنم بود چنتا بلاگ دیگه هم سر میزدم و کامنت میذاشتم اما الان اون بلاگا ول کردن و رفتن وکلا این بلاگای جدید هم که بصورت رندوم سر میزنم حس و حالی نداره و هی باز میرم سراغ اونا با اخطار حذف بلاگ روبرو میشم ، یا آخرین پستشو میبینم که هیچ خبری نیست ازش دیگه ،انگار دوره ی من دیگه گذشته ،هیچ وخ برام مهم نبود که برام کامنت بذارن و این بلاگ سوت و کورم همیشه همینطوری بوده ولی قبلنا به این بی حسی هم نبود.
Posted by
Ali
Sunday, April 6, 2014
سال که تحویل شد هیچ احساس خوبی نسبت بهش نداشتم ،انگار هرچی سالها میگذره من از خودواقعیم دورتر میشم و این خیلی اذیتم میکنه ، دیروز نامه ی وزیرو بردم پیش مدیر عاملمون و کلی راجع به انتقالی صحبت کردم ولی هیچ فایده ای نداشت ، انگار نه انگار امضای شخص وزیرپای نامست ،با سردرد وحشتناک اومدم خونه و مستقیم رو تخت ولو شدم غروب با صدای تگرگ ازخواب پاشدم فردا باید برگردم سر کار.
Posted by
Ali
Monday, March 10, 2014
الان دو هفتست که از بازداشتم میگذره ، تو ایران باشی و بازداشت نشی خیلی جالبه حالا جرمش فرق نمی کنه ، پلیسم که رسما دهن ملتو آسفالت کرده ،ملتم که آنتن و خایه مال حالا منم دستمو گچ گرفتم رفتم سر کار که آره این چند روز تصادف کردم فلانو بسار حالم از این وضعیت بهم میخوره .
Posted by
Ali
Monday, December 2, 2013
چرا همه رفتناشونو میذارن واسه پاییز چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده ؟
مهر ،آبان ،وای از آذر...
Posted by
Ali
Tuesday, April 2, 2013
سیزده فروردین 92 هم اومد و از فردا باید برگردم سرکار جایی که تا الان که 3 ،4 ماه از وارد شدنم گذشته ولی هنوز احساس خوبی نسبت به آن ندارم فعلا از هیچی بهتر است باید بروم از چند روز بعد به شهر دیگری که 2 ساعتی از مشهد دورتر است برای مدتی که معلوم نیست شروع به کار کنم هیچ شمایی از چیزی که ممکنه اتفاق بیفته ندارم ولی امیدوارم خیر باشه.
Posted by
Ali
Friday, December 28, 2012
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام
سید علی صالحی
Posted by
Ali
Monday, October 29, 2012
روزایی که مامان نیست مث این دو سه هفته احساس میکنم منو بابا بیشتر با هم سازگار تریم تا وقتی مامان هست شاید تو کل روز یه دقیقه هم با هم دیالوگ کلامی نداشته باشیم اما از لحاظ رفتاری کلی با هم تعامل داریم مثلا صبح پامیشم چایی رو اون اماده کرده بعد من ظرفا رو میشورم اون یه قسمتی از ناهارو میپزه بعد من یه قسمت دیگشو و همینطوری تا شام و باز فردا دقیقا مث خونواده مذهبیای این فیلمای جمهوری اسلامی یا درسای کتاب اجتماعی راهنمایی و دبستان که میخوندیم همه چی به طرز چندش اوری خوب و روبه راه و خلاصه همه خوشحال ...
Posted by
Ali
Thursday, October 25, 2012
بالاخره یه فرصتی و یه حس نوشتنی و اینترنتی و... پیدا شد که بیام دوباره اینجا یه سری چیزا بنویسم ،بعد اینکه نتایج ارشد اومد تا حد زیادی از این بلا تکلیفی دراومدم و حالا تا دوسال دیگه یه برنامه هایی میتونم بریزم حالا 5شنبه جمعه ها میرم شهرستان و برمیگردم ، این شهرای کوچیک یه حس خاصی دارن انگار همه چیز هست و هیچ چیز نیست غروبا که از دانشگاه میام بیرون 5 شنبه جمعه ها بدجوری دلم میگیره و بدلیل تفاوت سنی زیادی که بین این گروهی که باهاشون هستم تقریبا با هیشکی رابطه ای به غیر از سر کلاس ندارم همه بلا اتفاق سر کارن و زن و چند تا بچه و مشکلات خودشونو دارن و اومدن یه مدرکی بگیرن که حقوقشون بره بالاتر ، تا اونجایی که من تو این یه ماهه فهمیدم کسی واقعا علاقه ای به رشته نداره به غیر از یک نفر که خودش رو مولف چندتا کتاب خوند و منم این ور اونور اسمشو شنیدم ...منتظر یک خبرم که تا دو ماه دیگه معلوم میشه ، شرایطش تقریبا برد برد هست یکی برد مادی و اقتصادی و دومی برد احساسی و روحی و تا حدی معلوماتی تا ببینیم چی میشه ... .
Posted by
Ali
Thursday, August 16, 2012
فکر کارهایی که باید بکنم و نکرده ام و حالا هم هر روز داره بیشتر میره رو کنترش بدجور بهمم ریخته،سطح توقعاتم رو آوردم پایین و حالا که نشسته ام تا نتایج "کور کن" بیاد برای فرار از این فکر و خیالاتی که تو بیکاری به آدم حمله ور میشه رفته ام تا این مغازه ی کامپیوتری که همیشه از او خرید هامو میکنم و طبق معمول اول احوال پرسی میکنه منتظر میشم تا بگوید چه خبر ؟؟!! و به همین بهانه میگویم آره درسم تمام شده و فلانو بسار و....دنبال کار میگردم فعلا حداقل دو سه ماه تا زمان نتایج و... کمی جا میخوره و بعد شروع میکنه به نصیحت کردن من که آی آره درس خوندن فایده نداره بدرد مملکت ما نمیخوره و اشتباه کردی که وقتتو تلف کردی و من هم که نمیدونستم چی بگم منتظر شدم ببینم جواب سوال من کی وقتش میرسه و بعد همینطور که سرم رو تکان میدهم و بلی بلی میگویم و در انتها میگوید که نه کار نیست حقیقتا و با لهجه ی غلیظ مشهدی میگه "حالا شماره تلفنتاره بدن مو یادداش کونوم"شمارمو مینویسه و خداحافظی میکنم و میرم بیرون ،خلاصه بد زمونه ای شده
Posted by
Ali
Saturday, May 26, 2012
یه سر چیز ها رو نوشتم بعد پشیمون شدم وپاک کردم ،امروز روز مهمی بود تا حالا خوب بوده و واسه پیش بینی نهایی خیلی زوده تا بیبینیم چی میشه
Posted by
Ali
Friday, March 30, 2012
امروز چند روز ه که درد جوونه زدن دندون عقل بد جوری اذیتم میکنه و همین الان کدوئینی روش گذاشتم بلکه اروم بگیره با خودم عهد بسته ام که این چند ماه باقی مانده تا خرداد آخرین روزهایی باشه که رو هوا زندگی کردم و تصمیم نهایی ام را برای چند سال آینده خواهم گرفت...اینارو صرفا نوشتم تا یادم بمونه .
Posted by
Ali
Saturday, March 10, 2012
واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه بگم نمیدونم اشکال از کجاست ،شاید این برهه از زندگیم مثل اون قسمت آخر نوار های قدیمی خالیه ،مسائل چرت روزانه همیشه بوده و هست ،اما الهامات و احساساتو این روزها؟؟؟کاش میشد کمی به همین روابط شکستنی دلخوش بود
Posted by
Ali
Thursday, November 24, 2011
یک احساس استفراغ از همه چی بهم دست داده ،خدا کنه زود گذر باشه ،تقریبا 3 ماه دیگه تا کنکور ارشد مونده و من فقط ثبت نام کردم ، نمیدونم چه کار کنم ،اصلا احساس خوبی ندارم این روزا فقط دوست دارم زودتر بگذره .نمیدونم به خاطر دلداریهای بیخودی که به دوستم دادم اینطوری شدم یا نه ؟کسی که 6 ،7سال با یکی بود و حالا جدا شده ازش و کلی بهم ریخته منم هروخینمش کلی با شوخی و مسخره بازی میخوام از اون حالت درش بیارم ولی کاملا میدونم کارام دروغیه و ته دلم حالم از خودم بهم میخوره ، میخوام بشینم کنارش یه روز ببرمش یه جای خلوت ترجیحا بلند با هم بشینیم یک 2 ساعتی بدون صحبت این طرفو اون طرفو نگاه کنیم !حتما نباید دل داری با وراجی و لوده بازی باشه ...
Posted by
Ali
Monday, November 7, 2011
Are you prepared to wander through the endless sea of a thousand blind eyes; a brazen routine filled with characters who will never know your name? Where you are nothing but an outcast, a broken villain that the zombies circumvent for the sheer pleasure of avoiding eye contact?
Will you fall asleep in a bed of wilted roses? Do you really want to gather along the path of a man who has nothing written across his calloused face but bitter memories in shaky, misspelled calligraphy?
Because this, oh holy muses… this is his bed of flowers.
Posted by
Ali
Wednesday, October 19, 2011
من:وای عجب هواییه تو این هوا فقط حال میده بری چند شب تو جنگل بخوابی
ط:گه بخور بابا
Posted by
Ali
Saturday, October 8, 2011
چن وقته فک میکنم فرایند مرگ دقیقا مثل ترکیدن لامپ توشبه یعنی خیلی سریع اتفاق میفته بعدم ظلمات مطلق با یه شوک کوچولو بعد مثلا همینطور که فکر میکنم فرض میکنم مخم یه دفه ای مثل لامپ خاموش میشه با یه صدای "پووووق"یواش بعد دیگه هیچی
Posted by
Ali
Monday, September 26, 2011
Posted by
Ali
Sunday, September 25, 2011
مهم نیس به چی اعتقاد داری مهم اینه که مث سقراط پای حرفت وایسی
Posted by
Ali
Saturday, September 24, 2011
تا وختی کارگر بخواد از زیر کار دربره و کارفرما بخواد کارگرو استثمار کنه اون سازمان به هیچ جا نمیرسه ، یه جور تعامل دو طرفه باید باشه یه حس مشترک باید به وجو بیاد یعنی مثلا حداقل کارمند باید 90% از حقوق و مزایاش راضی باشه + رفتاری که تو محیط کار باهاش میشه به عنوان اصول اولیه... کارفرما و مدیر هم باید اطمینان حاصل کنه که هر کارمندش شرکت یا سازمان رو به صورت جداگانه هرکس از آن خودش میدونه و در قبالش احساس مسئولیت میکنه اینطوری شاید یه چیزایی بشه ،
Posted by
Ali
Friday, September 9, 2011